چند خاطره

ما روز اول، قرارمان این بود که وظیفهی من (در مورد نظافت ساختمان) فقط این باشد که « هفتهای 2 بار » راه پلهها و پارکینگ و حیاط را تمیز کنم. همین. ولی 2 ساعت بعد از این که نظافت میکردم متوجه میشدم که همه چی Undo شده است! کافی بود یک ماشین با چرخ گءلی بیاید و توو پارکینگ° یک دور بزند. یا مثلاً یک باد بوزد و کلای برگ و خاک و کاغذ ریزه از کوچه بیاورد توو حیاط . یعنی طوری بود که خودم وقتی رد میشدم احساس میکردم اینجاها نظافت نشده است. این بود که هر روز، و بعضی وقتها، خدا شاهد است، روزی دو بار نظافت میکردم.

مخصوصاً در مورد پارکینگ، یک آقایی بود که موتورش روغن ریزی داشت و از ابتدای مسیرش، از درر خانهشان، تا خیابانها و کوچهها، تا درر ساختمان، تا جایی که پارک میکرد، لکههای سیاه به جا میگذاشت. و من هم دستمال سفید و تینر فوری به دست، راه میافتادم دنبال مسیرش توو ساختمان و لکه گیری میکردم تا بعداً که دوباره برود و پشت سرش یک خط_نقطهی سیاه به جا بگذارد! بیچاره خودش هم متوجه بود چون یک بار یک تکه مقوا انداخته بود زیر موتورش. سعی خودش را کرده بود ولی تأثیری نداشت. خود مقوا و اطرافاش کماکان سیاه شده بود. گفتند بهاش تذکر بده موتورش را درست کند ولی من هیچ وقت چیزی بهاش نگفتم. ایشان هیچی. به "باد" هم میتوانم تذکر بدهم؟ این محیط باید دائماً گرد و خاک و آشغال بگیرد و من هم باید دائماً تمیز کنم.

این جوریها شد که « هفتهای 2 بار » ء ما عملاً شد هر روز و گاهی بیشتر.


***


فکر نکنید تی کشیدن کار خیلی سادهای است هان. مخصوصاً اگر در تمام عمر شریفتان فقط با قلم و کاغذ و موس و کیبورد° کار° کرده باشید بعداً که تی میکشید متوجه میشوید که این کار هم قلقهای خاص خودش را دارد. اگر وارد نباشید رد تی به جا میمان:د و شما نیم ساعت° وقت گذاشتهاید که همه جا را تمیز کنید ولی بعد از سه ساعت هلک هلک متوجه میشوید که فعلاً فقط خودتان را خسته کردهاید! و باید از اول° شروع کنید! یک هفته طول میکشد که تازه یاد بگیرید چه کار کنید.


***


یادم باشد یک (یا چند) پستء کامل بنویسم، در مورد عواملای که میتواند شما را توو یک مصاحبهی استخدامی، فوراً مردود کند یا موفق کند. ممکن است برای خیلیها مفید باشد. بقیه هم میتوانند از خاطراتای که در این مورد میگویم فقط از قسمتهای کمیکاش برای انبساط خاطر° استفاده کنند!


توو شرکت ما (اوائل همین امسال) یک خانمای توو فرماش جلوی "زبان خارجی" نوشته بود: « انگلیسی، عالی ». مدرکاش را هم نوشته بود. معمولاً مینوشتند "خوب" یا "متوسط" یا "ضعیف" و من هم چندان به این گزینه گیر نمیدادم. ولی این یک نفر چون نوشته بود « عالی » ازش پرسیدم (به انگیسی) که یک مقداری در مورد خودش، علائقاش، شخصیتاش و این که چرا این شغل را انتخاب کرده است توضیح بدهد. چی گفت؟ (اسمشان یادم نیست. شهلا؟ شیلا؟) (ش داشت!)

She: "I am Shahla. Emmm! Emmm! ... ... I live in Tehran! ... ..."

[حالا من هی منتظرم و دارم گوش میدهم. ایشان هم هی دارد تقلا میکند!]

She: "Emmm! I am a student! I read books! ... ... Emmm! ... ... Aaaa!"

شلدون: « متشکر! متشکر! ».



یک آقایی جلوی "زبان خارجی" نوشته بود: « فرانسه، عالی ». ازش پرسیدم:

Sheldon: "De quoi vivez-vous?"

گفت: « .Oui » (!!).
من چه پرسیدم شما چی گفتی؟ شد جریان آن جک معروف!

از یک آقایی پرسیدم: « راحت اینجا رسیدید؟ ». نشست مفصلاً توضیح داد که کجا تاکسی گرفته و از چند نفر سؤال کرده و چه مشقاتای کشیده تا به آفیس ما رسیده است!!


نتایج: برادر و خواهر محترم! الکی ادعای یک زبانای را نفرمایید! یارو که دارد با شما مصاحبه میکند ممکن است دو جمله از آن زبان را بلد باشد و حوصله داشته باشد و چیزی از شما بپرسد! مجبور که نیستید! اصلاً ممکن است برای یک شغل خاصای، معیار اصلیشان زبان نباشد و زبان را فقط به صورت کلیشهای توو فرم° گذاشته باشند! فکر نکنید همه چیز را باید بزنید "عالی"!


و باز هم برادر و خواهر محترم! وقتی یارو میپرسد: « راحت اینجا رسیدید؟ » فقط میخواهد ببیند بعداً که میخواهی هر روز طی طریق کنی مشکلای داری یا نه. چون بعضیها روز اول که می‌خواهند کار پیدا کنند از این ور شهر عزیمت میکنند به آن ور شهر و یک بار_ش مشکلای ندارد. ولی بعداً که استخدام شدند و یک ماه رفتند و آمدند تازه میفهمند که چه کاری کردهاند. یارو هم خب نمیخواهد کارمند یک ماهه استخدام کند که!  باید به جای این بعضی‌ها هم فکر کند!   به سؤالء پشت سؤال° دقت کنید. وقتی میپرسد: « راحت اینجا رسیدید؟ » کاری به detail ماجراهای شما ندارد! یک کلمه بگویید: « بله. سر راست بود » یا « بله. منزلمان نزدیک است » یا « نه! آفیس شما خیلی از ما دور است. من میروم دنبال یک کار دیگه! خداحافظ ! ». برای یارو داستان تعریف نکنید!


(در این جور موارد، خیلی حرف دارم هان).


***


این پست° نسبتاً طولانی شد ولی امشب، هم وقت دارم هم حوصله. این است که میخواهم یک کمی دیگه، قلم فرسایی که نه (!) کیبورد فرسایی کنم!
پیشاپیش از صبر و حوصلهی شما سپاسگزارم!


دقیقاً یک روز قبل از این که وسائلام را به اینجا بیاورم سرایدار اسبق خودمان یک مطلبای بهام گفت. ایشان کسای است که تمام عمر، کارش همین بوده است.


سرایدار: « من که هنوز باورم نمیشود. ولی حالا که دارید میروید اشکالای ندارد که من یک توصیه‌ای بکنم؟ »
شلدون: « نه. اشکال ندارد. استفاده میکنم. »
سرایدار: « همسایهها هر چه برایتان آوردند، بد یا خوب، بگیرید. حتی اگر خواستید بعداً دورش بیندازید آن لحظه ازش بگیرید. دستاش را رد نکنید. چون [در غیر این صورت] بعداً [بینتان] حالتای پیش میآید که نه شما راحت باشید نه او. این را من به تجربه میگویم. »
شلدون: « ان شا ا... که کسای چیزی نمیآور:د! »


یک آقای دکتری توو این ساختمان هست که بعضی وقتها منشیاش چند تا وسائل پزشکی می‌آور:د تحویل نگهبانی میدهد و بعداً یک آقایی با موتور میآید تحویل میگیرد. یک روز که این خانم آمده بود دیدم یک جعبه شیرینی هم (همراه با وسائل پزشکی) برای ما آورده است. شما بودید چه کار میکردید؟

من گرفتم و تشکر کردم. بعداً که توو آمدم ده بیست دقیقه همین جوری ایستاده بودم و فکر میکردم. کار درستای کردم؟ خب اگر جواباش را می‌دانستم که اسم مستعارم را "شلدون" نمیگذاشتم! (ندیدهاید دیگه!)


میدانید؟ فکر میکنم باید رفتار مردم را با ترازوی نیت و مفهومای که پشت آن رفتار است بسنجید نه با ترازوی کار_ی که میکنند. مثلاً یکی میخواهد در حق شما لطفای بکند. دیگه زیاد مهم نیست که لطفاش را چه طوری نشان بدهد. همان که به فکرش رسیده انجام میدهد. مهم این است که به فکر شما هم بوده. یعنی شما باید به "شیرینی" نگاه نکنید به "شیرینی آوردن" نگاه کنید. نمیدانم. شاید تفکر درستاش همین باشد.


***


یک روز یکی از همسایههای تازه_وارد آمد درر زد و گفت: « شما اینجا نگهبان هستید؟ [بله]. من چند تا میز و صندلی آوردهام و میخواهم ببرم بالا. رانندهی وانت هم گذاشت رفت. دست_تنها هستم. میخواستم بپرسم ... ... اگر وقت دارید ... ... امکاناش هست ... ... یک کمی کمک کنید؟ »


نمیدانید چه قدر مؤدبانه و مردد و با من_و_من (به کسر هر دو میم) گفت.


کلاً افرادی که توو این ساختمان هستند خیلی آدم_حسابی هستند. با وجود این که نمیدانند من کیی هستم خیلی درست حرف میزنند. « آهای شلدون! سریع بیا! » و از این حرفها توو کارشان نیست. من قبلاً صد ساعت تلقین و ذن و مدیتیشن انجام داده بودم که اگر این جور چیزها را هم گفتند به روی خودم نیاورم!! ولی اصلاً فرهنگشان خیلی بالاتر از این حرفها است. ما نا سلامتی تا همین دو ماه پیش "آقای کوپر" بودیم و هیچ کس بی هماهنگی اجازه نداشت وارد دفترمان شود. خب اگر جایی میافتادیم که فرهنگ شان بالا نبود سخت بود تا سازگار شویم. فقط یکی از همسایهها هست که مرا به اسم کوچک (شلدون) صدا میکند و تازه آن هم به حساب حالت رفاقتای است که داریم.


همین الآن هم اگه بخواهم در کمتر از یک ساعت میتوانم برگردم سر یکای از کارهای سابقام. رؤسای قبلی بیش تر از شش ماه است که دست بردار نیستند و هی زنگ میزنند و مراجعه میکنند و میگویند بیا با هر حقوقای که خودت میگویی کار_ت را از سر بگیر. خودم هستم که اصرار دارم باید یک مدتای سرایداری کنم تا زمانای که یک جریان دیگهای به نتیجه برسد.


بگذریم. این آقا که این جوری و با این لحن° کمک خواست هیچ جوری نمیشد نه گفت. رفتیم و هلک هلک دو سر میزها و صندلیها را گرفتیم و نفس زنان و خیس آب و عرق° همه را بردیم بالا. توو آسانسور هم جا نمیشدند که. باید از پلهها میبردیم. همه را که بردیم بالا، من فکر کردم تمام شد و میتوانم برگردم. ولی دیدم ایشان منظورش این است که هر میز را به اتاق مربوط به خودش ببریم و صندلیها را هم بچینیم و اینها! با اجازهتان این کارها را هم کردیم. به هر حال، خوشحال شدم کمک‌ای کردم. ولی موقعای که خواستم بیرون بروم، دیدم یارو دست کرد جیباش. یک اسکناس 10 هزار تومانی از بین پولها بیرون کشید و تحت این عنوان که « خیلی زحمت افتادی » و « این هم ناقابل است » و « فقط به عنوان تشکر » و اینها... ... میخواست به من پول بدهد! 10 هزار تومان! بابت جا به جایی میز و صندلی! به شلدون کوپر!


خلاصه، خیلی اصرار کرد و پول را تقریباً به زور به ما داد. آمدم پایین و اسکناس را توو دفتری گذاشتم که این جور پولها را میگذارم. خندهام گرفته بود. توو این دفتر یک اسکناس 200 تومانی هست (2000 ریال) که هفت هشت سال پیش، یک نفر اشتباهی لطف کرده بود و به من "انعام" داده بود!! کنارش هم توو صفحهی دفتر، تاریخ زدهام و دو خط خاطره نوشتهام. این جور پولها را خرج نمیکنم. مثل بعضی اسکناسهای عیدی که قبلاًها در شرایط خاصای از فرد مهمای گرفتهام و داخل همین دفتر هستند. اینها را همیشه نگه میدارم. چون دیدنشان خاطره انگیز است و معنای خاصای دارند. آن اسکناس 10 هزار تومانی هم هنوز همانجا -است.


***


سریال لاست (Lost) بالاخره لطف کرد تمام شد! احساس میکنم بار سنگینای از دوشام برداشته شد! چرا نگاهاش کردم؟ نمیدانم. واقعاً نمیدانم. نوعای Self-destruction بود! باید واقعاً تأمل در نفس کنم ببینم چه مشکلای دارم! در مورد تروماهای حاکم بر این سریال حتماً مطالبای مینویسم. فعلاً باید اعصاب معصابام را بازیابی کنم! یک کمای نیاز به زمان دارم! ما وقتی داریم یک سریال درست حسابی را برای بار چهارم هم نگاه میکنیم تا شعاع سه کیلومتری کسای جرئت نفس کشیدن و پلک زدن ندارد! چی بود این آخه؟ شش ماه الکی ما را معطل کرده بود. شما اگه چیزی توو این سریال دیدید که ما ندیدهایم لطفاً اعلام کنید! اگر هم کلاً ندیدهایدش خوشا به سعادتتان! بهترین لحظهاش آخرین ثانیهاش بود که تمام شد! باورم نمیشد! از خوشحالای توو پیراهن خودم نمی‌گنجیدم! در این مورد حتماً مینویسم. فقط یک کمی اجازه بدهید ذهنام آرام شود و اعصاب‌ام التیام پیدا کند!

/ 0 نظر / 9 بازدید