بعضی جک‌ها ریشه در واقعیت دارند. در حالی که بعضی جک‌ها کاملاً ریشه در واقعیت دارند!! مثلاً یکی از جک‌های "تلفن و موبایل" دقیقاً در محل کار سابق ما اتفاق افتاد. حداقل 10 تا شاهد زنده (عالق و بالق!!) هم برای‌اش دارم.

با تم "تلفن و موبایل" که آشنایی دارید؟ مثلاً یک جک‌اش این‌جوری است:
دکتر یک تیمارستان می‌خواست دو تا از دیوانه‌ها را امتحان کند. به اولی گفت: « برو ساختمان بغلی، ببین من آن‌جا هستم یا نه؟ » (!). یارو هم رفت! دیوانه‌ی دومی زد زیر خنده! دکتر به‌اش گفت: « هان؟ به چی می‌خندی؟ ». گفت: « عجب خنگ‌ای بود! پا شد رفت! خب می‌توانست زنگ بزند! » (!!).

حالا یک جک (متفاوت ولی مرتبط) در مورد موبایل برای‌تان می‌گویم که برای همکاران سابق ما < خاطره > است! البته با اسامی مستعار می‌گویم.

"سهراب" یک گوشی موبایل پیدا کرده بود که می‌دانست صاحب‌اش « سعید » است. آمد گفت: من این گوشی را پیدا کرده‌ام ولی سعید هر دفعه که (از یک جایی) زنگ می‌زند صدای مرا نمی‌شناسد! حالا می‌خواهم گوشی‌اش را محض خنده دو سه ساعت‌ای نگه دارم و بگویم مژدگانی می‌خواهم و از این حرف‌ها. شما هم (پنج شش نفر بودیم) در جریان باشید. در همین لحظه سعید باز زنگ زد:

سعید: [ما که صدای سعید را نمی‌شنیدیم!!]
سهراب: بله. بله. پیش من است. داخل یک سطل آشغالی پیداش کردم!!
سهراب: بله. اشکال‌ای ندارد. امروز یک قرار بگذاریم می‌دهم خدمت‌تان.
سهراب: فقط مژدگانی و شیرینی و کمیسیون و کارمزد ما فراموش نشود. هر کدام جدا !!

بعدش سهراب گفت: من می‌روم اتاق بغلی به برادرء سعید (یعنی "مجید") هم خبر می‌دهم که این گوشی° دست من است. یک وقت سعید (در آینده) فکر نکند من قصد نداشته‌ام پس‌اش بدهم. شما که شاهد هستید. بگذار اخوی خودش هم شاهد باشد. سهراب رفت و جریان را به مجید گفت.

سهراب: آقا مجید، فعلاً جریان را لو ندهی هان!
مجید: نه آقا! من چه کار دارم بگویم؟
سهراب: به آقا سعید فعلاً چیزی نگویی هان!
مجید: نه آقا! من چه کار دارم؟
سهراب: اگر بگویی مزه‌ی شوخی‌مان از بین می‌رود هان!
مجید: نه آقا! من چه کار دارم؟

سهراب برگشت و مشغول کارش شد. ده ثانیه بعد یک اس.ام.اس برای گوشی سعید آمد که سهراب خواندش و غش و غش و غش زد زیر خنده! بعدش اشک‌های‌اش را پاک کرد و گفت: « مجید یک اس.ام.اس فرستاده است برای همین گوشی. نوشته: سعید! گوشی‌ات دست سهراب است!! ». (!!)

***

از نظر خیلی‌ها (از جمله همین دوستان، در داستان بالا) من یک ریسک خیلی بزرگ کردم که کارم را رها کردم. اصلاً وقتی موضوع را به‌شان گفتم شوکه شدند. مخصوصاً چهره‌ی مهندس "ق" را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم! نامه‌ی استعفا را که گذاشتم رو میز آقای "ک" شدیداً جا خورد. دو ساعت صحبت کردیم. فقط وقتی قانع شد که گفتم می‌خواهم با یک نفر شریک بشوم و شرکت تازه تأسیس او را سامان بدهیم. آخه می‌دانید؟ من آن‌جا سرپرست و مدیر یک واحد سازمانی بودم و عملاً جانشین آقای ک. طوری که در مورد استخدام و اخراج و مذاکره و قرارداد و این‌ها هم هیچ حرف‌ای رو حرف من نمی‌زد. فقط وقتی استعفای مرا قبول کرد که صحبت از « شرکت خودم » شد. گفت: « دنیا را چه دیدی. هیچ بعید نیست به زودی شما حامی ما بشوی. اگر غیر از این بود خدا شاهد است تحت هیچ شرایط ای قبول نمی‌کردم بروی ». ریسک‌اش از نظر آن‌ها این بود که شما یک شغل خوب و یک زندگی را که شاید برای خیلی‌ها در دنیا آرزو باشد ول کنی و بروی دنبال برنامه‌ای که آیا بگیرد، آیا نگیرد. عملاً چند ماه هم باید درآمد نداشته باشی دیگه. شرکت را که تأسیس می‌کنند فرداش که بازدهی ندارد! چند ماه فقط باید کرایه، مخارج، حقوق کارمندها، هزینه‌ی آب و برق و تلفن و گاز، هزینه‌ی تبلیغات و غیره را < از جیب > پرداخت کنی. چیزی که از نظر آن‌ها < ریسک > بود و خطرناک بود از نظر من° یک تصمیم کاملاً منطقی بود و همین الآن هم ذره‌ای تردید در این مورد ندارم. یعنی اگه 10 بار دیگه هم زمان برگردد و با تجارب فعلی به همان موقع برگردم دوباره همان ریسک را انجام می‌دهم. اما چنان که می‌دانید زندگی یک کمی (یک کمی) بالا پایین دارد! و بعضی شعبده‌ها در آستین دارد که خیلی شگفت انگیز ناک!   کلاً زندگی° منشوری -است در حرکت دوار!!

اسم این شریک ما را هم بدانید: آقای "ح"... ... تا بعداً برای‌تان تعریف کنم که چه کار کرد و چه اتفاق‌ای برای‌اش افتاد. در ادامه‌ی ماجرا خیلی با این آقا کار داریم! این آقا البته هیچ وقت زیر گوش ما نخواند° که شغل‌ات را ول کن، بیا شرکت بزنیم (ما که این قدر دهن بین نیستیم). بلکه دقیقاً بر عکس. من بودم که به‌اش گفتم در اولین فرصت می‌خواهم این شرکت را رها کنم و خودم یک شرکت داشته باشم. بنابراین به محض این که زنگ زد و گفت: « بیا » من راه افتادم. البته ایشان یک سری چیزها را به ما نگفته بود! احتمالاً به نظرش چیز مهم‌ای نرسیده!

تکرار می‌کنم: دقیقاً هنوز هم معتقدم که بهترین تصمیم را گرفته‌ام و بابت‌اش خدا را شکر می‌کنم. البته شما هنوز نمی‌دانید چرا.