دلا خو کن به تنهایی که از تن‌ها بلا خیزد (بقیه‌اش چی بود؟).

در دوران کارمندی یک همکار_ی داشتیم به نام آقای "ط" که فوق‌العاده عاشق مشاعره بود. هر وقت هم به حرف دال می‌رسید، بدون استثنا می‌گفت: « دلا خو کن به تنهایی که از تن‌ها بلا خیزد ». حالا جالب این‌جا -است که حرف دال° یکی از ساده ترین حروف است و خیلی بیت‌های دیگه می‌شود باهاش خواند. ولی آقای ط نمی‌دانم چه علاقه‌ای داشت (یا چه گیر_ی داده بود) که حتماً همین را بخوان:د! مگر این که قبلاً خودش (در همان جلسه) خوانده باشد!! اگر هم قبلاً حریف‌اش این شعر را "مصرف" کرده بود حال‌اش گرفته می‌شد!

حریف‌اش هم اکثراً آقای "الف" بود که در ساعت نهار با حضور سایر شعر_دوستان (همکاران) رقابت می‌کردند. من می‌گفتم مشاعره بلد نیستم. می‌گفتند پس جاهایی که یکی بیت را اشتباه می‌خوان:د یا مشکل‌ای پیش می‌آید داوری کن.

یک روز موقع نهار با حضور همه، مشاعره شروع شد. نوبت حرف دال شد! آقای ط هم می‌دانید که چه خواند؟ (!)

آقای ط: « دلا خو کن به تنهایی که از تن‌ها بلا خیزد ».
آقای الف: « خب بقیه‌اش؟ ».
آقای ط: « چی؟ بقیه ندارد که! ».
آقای الف: « قبول نیست! شعر را کامل نخواندی! ».
آقای ط: « یعنی چه؟ ».
آقای الف: « آقای شلدون! ».
شلدون [خطاب به آقای ط] : « حق با ایشان است. باید مصرع دوم‌اش را هم بخوانی ».
آقای ط: « خب این خودش دو مصرع بود دیگه. دلا خو کن به تنهایی | کاما!! | که از تن‌ها بلا خیزد ». (!!)
آقای الف: « نه آقا! کلاً همه‌اش یک مصرع است ».
آقای ط: « خب بقیه‌اش چی -است؟ بفرمایید که ما یاد بگیریم ».
آقای الف: « من الآن یادم نیست. شعر را شما خواندی! من چه می‌دانم؟ ».
آقای ط: « عجب! اگر شعر را من خواندم خب من می‌گویم که خودش دو مصرع بود. اگر شما اطلاع دارید خب بفرمایید ما یاد بگیریم ».
آقای الف: « الآن حضور ذهن ندارم که چه بود ولی می‌دانم یک مصرع دیگه هم داشت ».
آقای ط: « عجب! یک مصرع‌ای که وجود دارد ولی هیچ کس خبر ازش ندارد! ».
یکی از همکاران: « حتماً شلدون می‌داند. ».
[همه‌ی نگاه‌ها می‌چرخند.]
شلدون: « مصرع دوم‌اش این است: سعادت آن کس‌ای دارد که از تن‌ها بپرهیزد ».
آقای ط [با قیافه‌ی حق به جانب] : « نه! آن خودش یک بیت دیگر است! سعادت آن کس‌ای دارد | کاما!! | که از تن‌ها بپرهیزد ». (!!)
[همهمه‌ی جمعیت در مخالفت با آقای ط].
آقای الف: « آقای داور! قضاوت شما؟ ».
شلدون [خطاب به آقای الف]: « ادامه می‌دهیم ولی شما اگر ضرورت پیش آمد، یک جا حق داری یک مصرع منفرد بخوانی ».

مشاعره ادامه پیدا کرد و آقای ط باخت! این از این!
توو مشاعره‌ی بعدی، دست بر قضا، حرف دال° اول رسید به آقای الف! یک لحظه ما فکر کردیم الآن "دلا خو کن" را می‌خوان:د! اما با « دوش » شروع کرد! همه چیز خیلی فوری اتفاق افتاد:

آقای الف: « دوش دیدم که ملائک خو کردند به تنهایی » !! !! !!
[انفجار خنده‌ی جمعیت]
(بعدها آقای الف گفت که این جور چیزی کاملاً فی البداهه، دقیقاً بعد از این که "دوش دیدم" را خوانده، به ذهن‌اش رسیده است).
آقای ط این "بیت" را قبول کرد و آخرش باز هم باخت! منتها هنوز هم می‌گفت "دلا خو کن" یک بیت است. دوستان° گوگل زده بودند و کاملء شعر را هم آورده بودند! باز می‌گفت یک بیت است!

از آن روز (فکر کنم تا خود امروز) با آقای ط هر بحثای می‌شد، چندین بیت با "دلا خو کن" تووش بود! حتی شب هم راحت‌اش نمی‌گذاشتند و این جور چیزها را برای‌اش اسمس می‌کردند!

به سراغ من اگر می‌آیید | نرم و آهسته بیایید | چون خو کرده‌ام به تنهایی!!
فاش می‌گویم و از گفته‌ی خود دل‌شادم | خو کرده‌ام به تنهایی و از هر دو جهان آزادم!!
غم زمانه که هیچ‌اش کران نمی‌بینم | دواش جز خو کردن به تنهایی نمی‌بینم!!