باور می‌فرمایید یا نه، امروز دقیقاً یک ماه شد که بنده در سمت خطیر سرایداری° انجام وظیفه می‌کنم! از نوزدهم اون ماه تا نوزدهم این ماه. مسؤل نظافت و نگهبان شب هم هستم. این آیتم را از داخل اتاقک نگهبانی دارم می‌نویسم!

همیشه از لحاظ تئوری° خوش‌ام می‌آمد که به طور موقت توو موقعیت‌ای مثل این قرار بگیرم (عرض کردم از لحاظ تئوری و عرض کردم به طور موقت!!). برای‌ام جالب بود. توو فیلم (یادم نیست چی چی!) (از تلویزیون هم پخش شد) یک کارتن_خواب‌ای بود که می‌گفت: « حق مالکیت فردی را قانون‌ تعیین می‌کند »!! خب شما اگر کارتن_خواب ای، این حرف‌ها را از کجا بلد_ی؟ گذشته‌ات چه بوده؟ چه طور سر از این‌جا در آوردی؟
فانتزی‌های مردم در مورد Money و Love بود، فانتزی‌های ما در مورد این چیزها! این است که می‌گویند و شدیداً راست می‌گویند [که] مواظب باشید، چون ممکن است your dreams آخرش come true شوند!!

الا ای حال، ما فقط جنبه‌های جالب و کمیک‌اش را می‌گذاریم برای این وبلاگ؛ که با شما تسهیم کنیم (همان share خودمان!). یک ماه اول‌اش که کلاً حکایت‌ای بود. باید یکی یکی برای‌تان تعریف کنم. مثلاً از قرار معلوم، قبل از من یک برادر افغانی همین سمت خطیر را داشته است! چند روز اول، همسایه‌های محترم فکر می‌کردند بنده دوست آن برادر هستم!! می‌پرسیدند: « دوست‌ات دیگه رفت؟ »!!
(بله؟ دوست من بود؟ !!)
"بینگ بنگ تئوری" را که دیده‌اید؟ ندیده‌اید دیگه! و الا می‌گفتم!!

هر وقت فرصت کنم بعد از تی کشیدن راهروها و آب دادن باغچه (!!) یک پست جدید هم آپ می‌کنم! توصیه می‌کنم دست اندرکاران طنز ما که اغلب (بل اکثر) سریال‌های طنزشان در آپارتمان‌ها اتفاق می‌افتد از روی مطالب این وبلاگ° یک سریال دیدنی و مگاهیت بسازند! نقش اول‌اش را هم اگر فرصت کنم خودم بازی می‌کنم!

بقیه‌ی داستان‌ها، از جمله داستان دیشب را (که یکی از همسایه‌ها ساعت‌های 3 و 4 بامداد آمد درر زد و گفت: « هیس! یواش بیا! دو نفر ناشناس توو واحد ما هستند!! ») بعداً تعریف می‌کنم!